تبليغاتX
/\\\///\\/

 

دل ز دستم رفت و جان هم،  بی دل و جان چون کنم      
سر عشقت آشکارا گشت پنهان چون کنم

هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد را      
چون به دردم دائما مشغول درمان چون کنم

چون خروشم بشنود  هر بی خبر گوید خموش     
 می‌ تپد دل در برم می‌سوزدم جان چون کنم

عالمی در دست من، من همچو مویی در برش      
قطره‌ ای خون است دل، در زیر طوفان چون کنم

در تموزم مانده جان خسته و تن تب زده      
وآنگهم گویند براین ره به پایان چون کنم

چون ندارم یک نفس اهلیت صف النعال      
پیشگه چون جویم و آهنگ پیشان چون کنم

در بن هر موی صد بت بیش می‌بینم عیان      
در میان این همه بت عزم ایمان چون کنم

نه ز ایمانم نشانی نه ز کفرم رونقی      
در میان این و آن درمانده حیران چون کنم

چون نیامد از وجودم هیچ جمعیت پدید     
بیش ازین عطار را از خود پریشان چون کنم


سلااااااااااااااااام به همه دوستان خوبم

طاعات و عباداتتون قبول حق

عیدتون مباااارک باشه

**ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد ****دل رمیده ما را انیس و مونس شد**

قصد نداشتم پستی بنویسم ولی به جهت عذرخواهی قبول کنید لطفا. وحشتناک دلم براتون تنگ شده ببخشید که نتونستم بهتون سربزنم همه رو بگذارید به حساب کم سعادتی من...به یادتون هستم

اگه قابل دونستید دعام کنید که شدیدا محتاجم

 


+ نوشته شده در  88/06/14ساعت 13:39  توسط /\\\///\\/   | 

جهان آکنده از زیبایی است

از زمین زیر پای تا آسمان بالای سر

و از ابر و موج تا کاغذ ابر و باد

و از بیرنگی عشق

تا نقوش رنگارنگ شمشیرهای دمشق

از تقارن مهیب شیر

تا لطافت نگاه آهو

از افسون نظم تا نظام بی نظمی

از ریاضیات که شانه ی زلف پریشان عالم است

تا نسیم شعر بید مجنون دل را پریشان می کند

همه جا نشانی از آن زیباست که نامش اوست

که نامش هوست

همه ی کائنات سرودخوان که هو، هو

و آدمیان فاخته سان که کو، کو

زیبایی حقیقت است،

و حقیقت زیبایی است،

و هر دو عین وجودند،

و هر سه عین عشقند،

و هر چهار همان شادی مطلقند،

و هر پنج همان دل آدمی است که چون پنجه ی آفتاب

جامی از شراب نور به دست جهانیان می دهد.

دل آدمی،

اگر چون دهکده ی عالم جایگاه آب و ملک و دام و دد نباشد

خانه ی عشق است

و آنجا چون اطاق هزار آئینه ی زلیخا

به هر سو بنگرد،

جز جمال یوسف و یوسف جمال چیزی نمی بیند:

"تا نقش تو در دیده ی ما خانه نشین شد

هر جا که نشستیم چو فردوس برین شد"

"از خیال تو به هر سو که نظر می کردم

پیش چشمم در و دیوار مصور می شد"

"مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن"

اگر به نصیحت مولانا که گفت:

"جمال صورت یوسف ز وصف بیرون است

هزار دیده ی عاشق به وام خواه، به وام"

از عاشقان حلیه ی جمالش که به تحیر منسوبند،

دیده ی عشق وام کنی و به تماشای جهان پردازی،

جهانی دیگر بینی؛ پر از فرشته

                        پر از رقص

                        پر از آواز

                        پر از نقاشی

                        پر از تندیس های آسمانی

و چون، "هاولوک الیس" خواهی گفت:

زندگی رقصی است به سوی خداوند

"گر چشم پاک عشق بگشایی به عالم

وز خاک کوی دوست یابی توتیا را

هر ذره را رقصان به مهر دوست بینی

در شوق دائم جنبش ارض و سما را

سرتاسر غیب و شهود ملک هستی

فوج ملک بینی طبایع یا قویٰ را

بینی نشسته بر فراز هر گیاهی

از فرشته ای تا پروراند آن گیا را"(دکتر الهی قمشه ای)

روزی بیاید و آن روز دور نباشد

که آدمیان بدین نگاه در هم بنگرند

و آنچه فرشتگان را در پیش آدم به سجود آورد

در دیده ی یکدیگر ببینند

و با هم مهربان شوند.

آمیختن طبیعی رنگ ها چون پیوند عاشقانه ی انسان ها زیباست

رنگ آبی رنگ خاکی را در آغوش می گیرد

چنانکه آسمان زمین را

و از این پیوند، درخت و سبزه و گل و گیاه و دریاچه و جویبار پدید می آید

نقاش همچون باد بر رنگ های گزیده ی خویش می وزد

و از این وزش بر دریای کوچک رنگ موج ها و حباب ها پدید می آید

و دشت و صحرا و برف و بوران و طوفان نقش می شود

چنانکه در طبیعت

نقاش نقطه ای از رنگ را همچون موج وسعت می دهد

و چشمی پدیدار می شود، چشمی بر آسمان کویر

                                چشمی در زیر زمین

                                چشمی بر لب دریا

و یا چشمی که چون خورشید از زمین می روید

طبیعت همان نقاش پنهان

با قلموی باد و باران

و جنبش خاک و گردش افلاک

هر دم هزار نقش بر بوم زمین و آسمان می آفریند

که مدرنترین آبستره کاران جهان حیران می شوند

کدام نظم و هماهنگی مرموز و پنهان

منحنی ابرها و نیمرخ پردندانه ی کوه ها

و رقص گستاخ و بی خیال امواج را زیبایی بخشیده است

چه نظامی بر بی نظمی کوه، ابر و دریا فرمان می راند

که هزار مانی نقاش را در سلسله ی گیسوی پریشان خود اسیر کرده است

آیا می توان آنچه را باد بر بوم کویر نقش می کند

بر بوم کاغذ آورد؟

با همان شفافیت رنگ و بی خیالی طرح؟

آیا می توان در هنر طبیعتی دیگر آفرید؟

که با همان قوانین طبیعت الهی شکل گیرد؟

آیا می توان خط مشیت الهی راا در طبیعت یافت و در هنر دنبال کرد؟

و دانست که هرچه آن خسرو کند شیرین بود؟

آیا می توان شعری به زیبایی یک درخت گفت؟

و نقشی به زیبایی یک سنجاب کشید؟


**رقصی به سوی خداوند**

** دکتر حسین الهی قمشه ای**


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  88/04/19ساعت 18:32  توسط /\\\///\\/   |